|
|
|
|
|
همیشه یه راهی برای گند زدن به همه چی هست. درست موقعی که فک میکنی همه چیز خوب داره پیش میره یه حرکت احمقانه میکنیو .. همه چیز خراب میشه این دقیقا همون کاریه که من امروز انجام دادم
|
||
|
|
|
|
|
نوشتن روشي براي فراموش كردن راهي است كه اشتباه رفتيم
|
||
|
|
|
|
|
در این حوالی کسی تو را صدا زد به آرامی نه به آن دلیل که دیگران صدایش را نشنوند فقط به این خاطر که این آخرین توانش بود در این حوالی کسی تو را صدا زد ... او میگفت تو نشنیدی اما من فهمیدم که تو نخواستی که بشنوی! او رفته و تو ماندی... |
||
|
|
|
|
|
اگه شورم، شور تو دارم ای که تو کارم تو رو دارم،تو رو دارم شکر گزارم شکر تو گفتن شهرت کارم |
||
|
|
|
|
|
You want what You want when You want it!! So If you don't do it now you will never do it |
||
|
|
|
|
|
خدا شکر گاهی اوقات مریض میشم! این یعنی بیشتر اوقات سالمم!! |
||
|
|
|
|
|
نبايستي به انسان ترحم كرد به انسان بايد عشق ورزيد
و من ترحم را از هرجا و هر منبعي باشد نمي خواهم . به يكديگر رحم نكنيد عشق بورزيد و يكديگر را دوست داشته باشيد ترحم درخور حيوانات است . دست ترحم را رد كنيد و دست عاشق را با عشق بفشاريد . |
||
|
|
|
|
|
چقدر مسائل کوچیک رو راحت میشه بزرگ کرد
چقدر زندگی خوبه!! خیلی خستم ... |
||
|
|
|
|
|
دو جور میشه نگاه کرد:
یه قدم به آخر عمرم نزدیکتر شدم! میشه دوباره باغ شد! پاورقی: امروز از اون روزایی که به خودم فرصت میدم به دیگران لبخند بزنم |
||
|
|
|
|
|
این داستان مردی که میخواست حقشو از زندگی بگیره البته بهتره نگیم داستان چون این یه واقعیته این یه واقعیت که انسانها میتونن دوبار بمیرن یک بار زمانی که عزرائیل جونشونو میگیره ویکبار زمانی که در تنهایی خودشون غرق میشن ولی اون توی تنهایی خودش نمرد چون تمام تلاششو میکرد تا همه چیز اون جور که "باید" باشه یا به عبارت بهتر اون برای بودن خیلی دست و پا زد هر چی بود اون توی تنهایی خودش نمرد بلکه اونو توی تنهایی خودش کشتن لبخند، شادی و سلام فقط چیزهایی بود که به دیگران نشون میداد ولی اون برای خودش چیز دیگه ای میخواست. احتمالا هیچ کس عمق دردهای اونو نفهمید یه ورق کاغذ داشت که آرزوهاشو روی آون مینوشت. میون این همه آرزو نوشته بود: یه آغوش برای آروم گرفتن به شونه برای گریه کردن آرزوهایی که هیچ وقت برآورده نشد. آرزوهایی که مبتونست توسط هر آدمی یا شاید هم تو برآورده بشه! هدیه دادن رو دوست داشت سعی میکرد برای هر اتفاق هر چند کوچیکی هم که شده هدیه ای بده و تبریکی گفته باشه ولی کم کم این عادت هم از سرش افتاد. بادم یکبار گفته بود "مبشه ایستاده مرد" ... قسمتی از داستان "هتل گمشده"
|
||