اگر کمکم کنی
داشتم به اين فكر ميكردم كه ...
.... كه خيلي جالبه كه ما آدما كنار هم زندگي ميكنيم ولي هر كي براي خودش .
بر خلاف بعضي ها كه ديگه خسته شدن من تازه دچار يه حسي شدم كه خسته بودن را برام بي معنا كرده !
به نظر ميرسه ديگه هيچ چيز نميتونه منو آروم نگه داره . وقتي به اين فكر ميكنم كه خدا از روحش در ما دميده چه طور ميتونم تواناييهام نديده بگيرم چه طور ميتونم ببينم ارزشي مثل تو ساكن مونده . نه نميشه ... ما براي غصه و خستگي و بيهودگي اينجا نميومديم .
احساس ميكنم بايد برم يه سفر. بايد از خيلي ها گذر كنم . گذر نه ! اگه از كسي بگذرم دست اون رو ميگيرم شايد اون هم بين راه دست يكي ديگه رو گرفت . تا جايي كه تمامون در اوج مقصد باشيم در حالي كه دستي كه گرفتيم هنوز رها نكرديم !
كاش ميشد فقط يكبار ديگه از شوق باد شدن يك بادكنك فرياد شادي بكشم