سیزدهم
امروز يه روز خوبه براي مردن !
براي نبودن يا از ياد بردن
امروز نوشتم زندگي آسون بود
خط زدم و دوباره نوشتم ، زندگي رو آسونش كرديم
به همين راحتي !
حالا پاسخنامه ام پر از خط خطي هاي سياه رنگه
هنوز جواب سوالم رو نميدونم
نميدونم خدا پشت سرمه يا روبروم
نميدونم چرا از پا در نميام ؟!
دوست دارم برم ...
... به همون سرزميني كه توي نقاشي هام خورشيد رو اونجا نقاشي ميكردم
بين دوتا كوه
پايينتر يه خونه كنار يه گل
اونجا نيستم
چون هيچوقت خودم رو توي اون نقاشي نكشيدم!
كاش برگه ي نقاشيم رو دوباره پيدا ميكردم
كاش ميفهميدي وقتي مينويسم بارون مياد
كاش ميفهميدي كه من ...
كه من دارم تحليل ميرم
...
چرا از پا در نميام؟ آخه ...
امروز روز خوبيه ي براي مردن!