سیزدهم

امروز يه روز خوبه براي مردن !

براي نبودن يا از ياد بردن

امروز نوشتم زندگي آسون بود

خط زدم و دوباره نوشتم ، زندگي رو آسونش كرديم

به همين راحتي !

حالا پاسخنامه ام پر از خط خطي هاي سياه رنگه

هنوز جواب سوالم رو نميدونم

نميدونم خدا پشت سرمه يا روبروم

نميدونم چرا از پا در نميام ؟!

دوست دارم برم ...

       ... به همون سرزميني كه توي نقاشي هام خورشيد رو اونجا نقاشي ميكردم

بين دوتا كوه

پايينتر يه خونه كنار يه گل

اونجا نيستم

               چون هيچوقت خودم رو توي اون نقاشي نكشيدم!

كاش برگه ي نقاشيم رو دوباره پيدا ميكردم

كاش ميفهميدي وقتي مينويسم بارون مياد

كاش ميفهميدي كه من ...

      كه من دارم تحليل ميرم

... 

   چرا از پا در نميام؟   آخه ...

                                      امروز روز خوبيه ي براي مردن!

 

Dont Silent , Nevermore

من نميخوام تنها بشينم و بگم راهي براي برنده شدن نيست
اين همه راهو نيومدم كه اينجا زمين بخورم
ديشب همچين توي آيينه نگاه كردم كه زمين و زمان بهم ريخت
آره ... فكر اينكه تسليم بشم هم يه فاجعه ي كفر آميزه
من زنده ام و تا زنده ام يك مبارزم
منو خواهي ديد !

درد دل

روزا با آدمايي كه سعي ميكنن خودشونو جور ديگه اي نشون بدن ميجنگم

آدمايي كه مارك لباسشون از خودشون باارزشتره

خسته ميشم ، نوشته هاي تو رو ميخونم

نوشته هايي كه غمگينه

چقدر با تا رو پود من يكي شده !

ميدوني بعضي چيزها رو نميشه گفت ...

شايد بهمين خاطره كه از هم دوريم

چقدر تنهاييم

به اين فكر ميكنم كه خدا هم تنهاست ولي چرا گلايه اي نداره ؟

حقيقتش نميدونستم بايد چي بنويسم تصميم گرفتم باهات صحبت كنم

بعضي شبا كه از پنجره بيرون رو نگاه ميكنم حس ميكنم يه نفر دلگيره

شبا وقتي صداي خنده ها قطع ميشه وقتي ديگه هياهو نيست وقتي همه ميخوابن من با ماه صحبت ميكنم

توي اين شبا خدا هم توي اتاق منه . چيزي نميگه ولي از اينكه بعد از رفتن همه تازه متوجهش شدم غمگين ميشم

ميرم و توي آغوشش گريه ميكنم ...

آرامشي بيش از يك لبخند . كاش تو هم بودي