هدیه سال نو

سال  تموم ميشه و فقط گرد و غبار خستگيهاش رو تنم ميمونه
بارها گفتي كه خسته اي بارها از غصه هات گفتي ولي من سعي ميكردم تا اميد
بهت بدم و از شادي و انرژي ميگفتم . اين به اين معني نبود كه من درد و رنجي
نداشتم بلكه برعكس داشتم و خيلي هم زياد  . من تو را درك كردم  . من نيازي به
تجسم  غمهاي تو نداشتم چون آنها رو در اختيار داشتم
 من دنيايي كه گرفتارش شدي رو ميشناسم و چون ميدونستم چه سرزمين غمناكيست
نميخواستم تو هم تا مدتها در آن گرفتار بشي
من در مرز رهايي از اين خاك ايستادم تا تو را تنها نزارم
 من روح بي قرارت را يافتم و به ارزشي چون تو پي بردم 
 پس بلند شو و از اين خاك گذر كن و اگر به سلامت رفتي
" به شكوفه ها به باران برسان سلام ما را  "
من يه آرزو براي برآورده شدن داشتم! اون رو به عنوان هديه ي سال نو به تو ميدم
پس آرزو كن و مطمئن باش كه برآروده ميشه

تنهاترین مرد

عشق يعني غصه و دلواپسي
در ميان كوچه هاي مسلمين و بي كسي
عشق يعني گريه هاي مرتضي
درد و دل با دل غمگين چاه
عدل يعني صد سوال و يك جواب
در ميان كافرو مسلم به يك منطق حساب
وصل اينست در پس يك زخم كاري
گفتن آنكه "سعادت در روانم گشت جاري"
او كه ميمردند سپاهي  از جلال و هيبتش
 با ذكر ياهو ميلرزد همه جان و تنش
ندانم تا كه خيبر را به خاكش كرد جفت
علي هم در آن دم يا علي گفت ؟
ز نامش اينچنين شعر بي خواب شد
به وزنش قافيه از قافيه بي تاب شد

شناخت (قسمت اول)

يه كم فكر كردم و بعد يه احساسي بهم دست داد .....

احساس ميكنم كه بي نهايت اسممو داره زجه ميزنه! دريه لحظه از جا كنده شدم مثل نور زمان رو پاره كردم رفتم جلو . انقدر انرژي دارم كه ميتونم با نفسم دماوند رو متلاشي كنم!

قلبم با چنان نيرويي ميكوبه كه خون توي رگهام طغيان كرده. درجه حرارتم داره ميره بالا

هي اينجا رو نگاه كن من دارم يه نفر شبيه خودم اون پايين ميبينم هنوز پاهاش رو زمينه!

زمين شروع به ميلرزيدن ميكنه . شونه هاي زمين زير فشار زانوهام داره ميشكنه!

خورشيد هم كم نور شده . نه!  اين منم كه پر نورتر از خورشيد شدم . بدنم داره داغ ميشه آمپرم زد بالا.

23 ميليارد درجه ي فارنهايت! ركورد خورشيد هم شكسته شد!!. باورم نميشه  دارم منفجر ميشم . دارم ميسووووووووووووزم!

به سرعت جنون رسيدم ديگه چيزايي كه تو ميبيني رو نميبينم .فرياد ميزنم ... نه.. عربده ميكشم!

حالا ديگه دنيايي كه توش زندگي ميكني هم نميبينم .

آهاااااي يه نفر دست منو بگيره تا نجات پيدا كنه!

مرا یاد کنید

هيچ شده در غم خود نيز مرا ياد كني

يا كه از غصه ي من شكوه و داد كني

هيچ شده پرده از صحبت خويش باز كني

راز دل فاش كني تا قصه اي آغاز كني

هيچ نشد جز تو بر چيز دگر فكر كنم

يا نامه اي را بي نام تو من ذكر كنم

هيچ ندانم كه چه داري زمن انديشه تو را

هيچ نداني كه چه زخميست زغم ازتيشه تو را

نيش بر اين دل بزني تا كه دلم خسته شود

هيچ نداني كه به هر زخمي دلم دلبسته شود

كيست كه اينگونه تورا عاشق و ديوانه شود

نيست بر آن باد كه جزمن به تو جانانه شود

بيش ز من برحذرند تا به دلم داغ جفايي نگذاري

من را داغي نباشد به دلم باغ وفايي بگذاري

بعد من لشگرعشاق تو هرگز كم  و اندك  نشود

درين خيل عظيم هم مرتضايي به مثالم بي شك نشود

 

 

چه خبر ؟

يه نگاه به خودت بنداز اگر بخواي اتفاقاتي كه در طول روزها برات ميوفته رو بنويسي كار آسوني داري

چون روز اول رو روي يه برگ كاغذ مي نويسي و براي روزاي بعد ازش كپي ميگيري!

زندگيت توي يه حلقه ي تكرار گرفتار شده . صبح بلند ميشي لباس ميپوشي از يه مسير هميشگي به محل

كار يا سر كلاس ميري  و دوباره همون مسير رو برميگردي خونه  .

اگه امروز ازت بپرسم چه خبر ؟ با اينكه فردا ازت بپرسم چه خبر هيچ فرقي در جواب نميكنه !

خسته نشدي ؟ آره خسته اي . تو سرزنده نشدي .

هيچوقت شده براي يه تغيير كوچيك هم كه شده از يه مسير ديگه به محل كا ر يا كلاست بري . نه نشده

چون برات مهم نيست كه زندگي داره كنترلت ميكنه شايد هم جراتشو  نداشتي

خيلي كارها هست كه دوست داري انجام بدي ولي ....

مثلا شايد بخواي تا رسيدن مقصد بدوي و يا رو جدولهاي خيابون راه بري . شايد هم بخواي احساستو به

يه نفر بگي . بهش بگي دوستش داري  ولي اگه اينها رو  بگي مردم چي ميگن . از حرف مردم ميترسي 

مگه نه !

يه عمر اجازه ميدي مردم و زندگيت بهت جهت بدن و از همه بدتر مجبوري احساسي كه بايد يه يكي ديگه

بدي پيش خودت نگه داري.

آزاد باش . زندگي مال توست پس تو كنترلش كن . احساست مال توست پس به هر كي دوست داشتي

تقديمش كن .

 براي يك بار كه شده فقط يك بار به خاطر من هم كه شده  وقتي از خونه بيرون مياي قبل از اينكه توي

 همون مسير هميشگي قرار بگيري  يه بار به دور خودت بچرخ تا اگه ازت پرسيدم امروز چه خبر ؟ ..

 سرت رو با افتخار بالا بگيري و بگي امروز يه كار جديد كردم كه تا حالا انجام نداده بودم و با غرور

 بگي دور خودم چرخيدم تا امروزم با ديروزم يكي نباشه ! هيچكس هم نتونست جلوم رو بگيره.

 

 

خب ديگه چه خبر؟

نیستیم

یه وقتایی به آیینه که نگاه میکنم یاد میکروب میوفتم!!

نه کسی ما رو میبینه

نه کسی ما رو دوست داره

عمر در طلب چه تیز می رود ؟

           نان می جستم  چندی

                                 و چندی نام

                                     و حالا علم

                              پس کی تو را جویم ای عشق!

    

       

حیثیت!!

مورچه سعي ميكرد دونه ي گندم رو به لونه اش برسونه . ديگه چيزي نمونده بود تا موفق بشه كه دونه ي گندم رو ازش گرفتم .

مورچه مدام اطرافم حركت ميكرد وگاهي به سمت كفشهايم مي آمد و با شاخكهايش كفشم رو لمس ميكرد شايد هم داشت ضربه ميزد! .

نميدونم چرا وقتي ميدونست هيچ شانسي براي پس گرفتن دونه ي گندم نداره باز هم سعي ميكرد .شايد ميخواست مثل ما نباشه ! .

دلم به حال ضعيف بودنش سوخت دونه گندم رو گذاشتن جلوي لونه اش  ولي اون ديگه به گندم توجه اي نميكرد .

مورچه هنوز داشت با تمام وجود به كفشم ضربه ميزد!!!

 

چه آمد بر سر ما ؟

بابا نان داد

                  نه ............

بابا نانی نداشت تا بدهد!!

                                    و مشق های شب من نیمه تمام ماند.

چه راحت می نویسم

چه راحت میخوانی

        و کودکی کنج خرابه ها ز سرمای زمانه

                                             چه راحت میخوابد!

                                                             تا ابد!!

 

من سعی کردم ....

                او جور دیگه ای تصور کرد

مهم خدا بود که خود فهمید .

در اندیشه ام

چه ساده میتوان بازی را باخت

                                 به حکم احساس

عذاب وجدان

وجدانم به سرعت وارد تونل های ذهنم شد و همه افکارم را بهم ریخت ...... و فریاد زد :

تو را به دادگاه خواهند کشید ..... شاید به حبس ابد محکوم شوی . جزییات جنایت معلوم نیست . اما.....  اثر انگشت تو را روی قلبی شکسته یافته اند .

ترحم

نبايستي به انسان ترحم كرد به انسان بايد عشق ورزيد

و من ترحم را از هرجا و هر منبعي باشد نمي خواهم  .

به يكديگر رحم نكنيد  عشق بورزيد و يكديگر را دوست داشته باشيد ترحم درخور حيوانات است .

 دست ترحم را رد كنيد و دست عاشق را با عشق بفشاريد .

و...

اگر از زندگی من می نويسيد به آن سه نقطه بيفزاييد تا ناتمام بمانم که تمام زندگيم در ميان آن سه نقطه می جوشد (قطعه اي نوشته هاي وبلاگ آقاي جواد فريور)

چه زيباست اين سه نقطه اي كه در زندگيمان نقش ميبندد و چه غريب و تنهاست .

 آنچه كه نميتواني بگويي .

 آنچه كه ميداني ديگران را دركي از آن نيست  و عاقبت در سكوت و گمنامي محض با تو خواهد رفت

در اين سه نقطه آنچه كه ما بايد از يكديگر بدانيم يا بهتر بگويم بفهميم تا دليلي بر انسان بودن ما باشد نهفته است  ولي چه حسرت بي انتهايست مارا  كه نهفته ميماند چون يكديگر را  نمي يابيم

چون عشق را نميخواهيم جز براي بازيچه !!

من چه غمگينم و چه تنها به جرم عاشق بودن!!

و ...

 

تغییر روش

ما اغلب كارهايي رو كه دوست داريم انجام ميديم

شايد بهتر باشه كارهايي رو كه انجام ميديم دوست داشته باشيم !!

(جمله خيلي ستگينه اگه نميفهمي نظر نده!)

علت

مردم از آن جهت هلاك ميشوند كه نمي پرسند !!

رفتار عشقانه

آنچه كه يك زندگي عشقانه را واقعا رشد ميدهد تمايل ما به ماندن در فضاي عاشقانه در همين لحظه هاي دشوار است. زيرا عاشق ماندن در زمانهايي كه همه چيز سير عادي خود را طي ميكند و رفتار ديگران در قبال ما محبت آميز و عاشقانه است كار دشواري نيست . مهم آنست كه بتوانيد ديگران را در همان زماني كه مخالف ميلتان رفتار ميكنند و عيب شما را بازگو ميكنند و يا پاسخ محبتهايتان را نمدهند دوست بداريد.

افلاطون ميگويد : " بي عشق زندگي محال است "