يه نگاه به خودت بنداز اگر بخواي اتفاقاتي كه در طول روزها برات ميوفته رو بنويسي كار آسوني داري
چون روز اول رو روي يه برگ كاغذ مي نويسي و براي روزاي بعد ازش كپي ميگيري!
زندگيت توي يه حلقه ي تكرار گرفتار شده . صبح بلند ميشي لباس ميپوشي از يه مسير هميشگي به محل
كار يا سر كلاس ميري و دوباره همون مسير رو برميگردي خونه .
اگه امروز ازت بپرسم چه خبر ؟ با اينكه فردا ازت بپرسم چه خبر هيچ فرقي در جواب نميكنه !
خسته نشدي ؟ آره خسته اي . تو سرزنده نشدي .
هيچوقت شده براي يه تغيير كوچيك هم كه شده از يه مسير ديگه به محل كا ر يا كلاست بري . نه نشده
چون برات مهم نيست كه زندگي داره كنترلت ميكنه شايد هم جراتشو نداشتي
خيلي كارها هست كه دوست داري انجام بدي ولي ....
مثلا شايد بخواي تا رسيدن مقصد بدوي و يا رو جدولهاي خيابون راه بري . شايد هم بخواي احساستو به
يه نفر بگي . بهش بگي دوستش داري ولي اگه اينها رو بگي مردم چي ميگن . از حرف مردم ميترسي
مگه نه !
يه عمر اجازه ميدي مردم و زندگيت بهت جهت بدن و از همه بدتر مجبوري احساسي كه بايد يه يكي ديگه
بدي پيش خودت نگه داري.
آزاد باش . زندگي مال توست پس تو كنترلش كن . احساست مال توست پس به هر كي دوست داشتي
تقديمش كن .
براي يك بار كه شده فقط يك بار به خاطر من هم كه شده وقتي از خونه بيرون مياي قبل از اينكه توي
همون مسير هميشگي قرار بگيري يه بار به دور خودت بچرخ تا اگه ازت پرسيدم امروز چه خبر ؟ ..
سرت رو با افتخار بالا بگيري و بگي امروز يه كار جديد كردم كه تا حالا انجام نداده بودم و با غرور
بگي دور خودم چرخيدم تا امروزم با ديروزم يكي نباشه ! هيچكس هم نتونست جلوم رو بگيره.
…
خب ديگه چه خبر؟