هيچ شده در غم خود نيز مرا ياد كني

يا كه از غصه ي من شكوه و داد كني

هيچ شده پرده از صحبت خويش باز كني

راز دل فاش كني تا قصه اي آغاز كني

هيچ نشد جز تو بر چيز دگر فكر كنم

يا نامه اي را بي نام تو من ذكر كنم

هيچ ندانم كه چه داري زمن انديشه تو را

هيچ نداني كه چه زخميست زغم ازتيشه تو را

نيش بر اين دل بزني تا كه دلم خسته شود

هيچ نداني كه به هر زخمي دلم دلبسته شود

كيست كه اينگونه تورا عاشق و ديوانه شود

نيست بر آن باد كه جزمن به تو جانانه شود

بيش ز من برحذرند تا به دلم داغ جفايي نگذاري

من را داغي نباشد به دلم باغ وفايي بگذاري

بعد من لشگرعشاق تو هرگز كم  و اندك  نشود

درين خيل عظيم هم مرتضايي به مثالم بي شك نشود