مورچه سعي ميكرد دونه ي گندم رو به لونه اش برسونه . ديگه چيزي نمونده بود تا موفق بشه كه دونه ي گندم رو ازش گرفتم .

مورچه مدام اطرافم حركت ميكرد وگاهي به سمت كفشهايم مي آمد و با شاخكهايش كفشم رو لمس ميكرد شايد هم داشت ضربه ميزد! .

نميدونم چرا وقتي ميدونست هيچ شانسي براي پس گرفتن دونه ي گندم نداره باز هم سعي ميكرد .شايد ميخواست مثل ما نباشه ! .

دلم به حال ضعيف بودنش سوخت دونه گندم رو گذاشتن جلوي لونه اش  ولي اون ديگه به گندم توجه اي نميكرد .

مورچه هنوز داشت با تمام وجود به كفشم ضربه ميزد!!!