سال  تموم ميشه و فقط گرد و غبار خستگيهاش رو تنم ميمونه
بارها گفتي كه خسته اي بارها از غصه هات گفتي ولي من سعي ميكردم تا اميد
بهت بدم و از شادي و انرژي ميگفتم . اين به اين معني نبود كه من درد و رنجي
نداشتم بلكه برعكس داشتم و خيلي هم زياد  . من تو را درك كردم  . من نيازي به
تجسم  غمهاي تو نداشتم چون آنها رو در اختيار داشتم
 من دنيايي كه گرفتارش شدي رو ميشناسم و چون ميدونستم چه سرزمين غمناكيست
نميخواستم تو هم تا مدتها در آن گرفتار بشي
من در مرز رهايي از اين خاك ايستادم تا تو را تنها نزارم
 من روح بي قرارت را يافتم و به ارزشي چون تو پي بردم 
 پس بلند شو و از اين خاك گذر كن و اگر به سلامت رفتي
" به شكوفه ها به باران برسان سلام ما را  "
من يه آرزو براي برآورده شدن داشتم! اون رو به عنوان هديه ي سال نو به تو ميدم
پس آرزو كن و مطمئن باش كه برآروده ميشه