به خدا پیوستم

خسته, تنها, مجروح اما زنده

وقتشه که از خدا هم کمک بخوام

باید جلوتر رفت چون اجازه جلو رفتم را ازم گرفته اند !!

مدتهاست چیزی ته دلم هست ولی بیان نمیشه ! شاید باید میپرسیدی !!

خیلی آروم بلند میشم تا باز زمین نخورم . آروم آروم به سمت سایه ها میرم تا از نظرها محو میشم

محو میشم اما هستم ...

همین اطراف در کمینم مثل مرگ بی صدا و آروم . لحظه لحظه عمیقتر میشم باز هم مثل مرگ .

دیگه هیچ چیز توان مقابله رو نداره

مرگ وقتی دیده بشه بازی رو برده !!!

نهایت رو اینبار نزدیکتر میبینم . یه قدم به جلو بر میدارم ...

به امید اینکه شاید تو مرا فهمیده باشی